سلام به تپش قلب هاسلام به سکوت شبها
سلام به ارامش دلها
سلام به خوشبوی گلها
سلام بکسیکه زبیاتر از این هاست
- خدایا، حکمت قدم هایی را که برایم بر می داری بر من آشکار کن، تا درهایی را که به سویم می گشایی، ندانسته نبندم
و درهایی که به رویم می بندی ، به اصرار نگشایم .
- خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”
«بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است.»
«پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب میکند.»
«اگر دوست تو مرتکب خطایی شد از دوستی او صرفنظر مکن زیرا که انسان در معرض خطا است، تا میتوانی دوست برای خودت آماده کن نه از برای مالت.»
«دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید، به مجرد اینکه ریشههای خود را به سنگهای صخره کوه متصل کرد، دیگر طوفانهای سخت و بادهای تند قادر به کندن آن نخواهند بود.»
«همانطور که عشقهای حقیقی کمیاب است دوستیهای حقیقی نیز کمیاب است.»
این برای تو دوست من
يك نفر يكــــــ جايي ...
تمام رؤياهاش لبخند توستــــــــ
و وقتي به تو فكر ميكنه
احساس ميكنه زندگي واقعا زيباستــــــــــــــــــ
پس هر گاه احساس تنهايي كردي
اين حقيقتــــــــ را به خاطر داشته باش که....
يكــــــــ نفر
يكــــــــ جايي
در حال فكـــر كردن به توستــــــــــ
کودکـــــ با پاهای برهنه روی برفــــ ـها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...
زنی در حال عبور او را دید.
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفتــــــ:
مواظبــــــ خودت باش.
کودکـــــ پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه، من فقط یکی از بندهـ ـهای خدا هستم.
کودکــــ گفتـــــ:
"می دانستم با او نسبتی دارید"
خوش آمدید دوست من
کمال ایمان:
امام رضا(ع) فرمود: ایمان بندگان کامل نشود مگر اینکه در آنها سه خصلت باشد: فهم عمیق دین، نیکو اندازه گیری در امر معیشت و شکیبایی بر مصیبتها و گرفتاریها.
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
اللهم عجل لولیک الفرج
برچسب:
نویسنده: آدرین رحیمی